تبلیغات
طنز و تبسم
 
طنز و تبسم
طنز و تبسم
درباره وبلاگ


این وبلاگ صرفا برای تفریح و سرگرمی اقدام به جمع اوری داستان های جالب و ایرانی(dastan) و البته داستانهای جدید و جوک ها و اس ام اس های زیبا و عاشقانه(jokestan) و همچنین معما از سرتاسر دنیای اینترنت میکند تا بتواند اوقات خوشی را برای شما فراهم کند
مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : محمد

 هماهنگی، مدیریت و مهمتر از همه مدیریت پذیری و ... در یک کار گروهی

 هماهنگی، مدیریت و مهمتر از همه مدیریت پذیری و ... در یک کار گروهی

 

 

حرکتی دیدنی از سر کار گذاشتن پلیس
حرکتی دیدنی از سر کار گذاشتن پلیس

 

 

 اگه اون بالایی نخواد حتی یه برگ هم از روی درخت به زمین نمی افته

 اگه اون بالایی نخواد حتی یه برگ هم از روی درخت به زمین نمی افته

 

 

بیماری با روحیه ای عالی

بیماری با روحیه ای عالی

 

 

 

نقش موبایل در تربیت

نقش موبایل در تربیت

 

 

استفاده از جاروبرقی حتی برای مرتب کردن موهای این دختر

استفاده از جاروبرقی حتی برای مرتب کردن موهای این دختر

 

 

 

 اینم از عاقبت حیوون آزاری!

 اینم از عاقبت حیوون آزاری!

 

 

 شوخی مرد با همسرش در حالیکه بر روی مبل خوابیده

 شوخی مرد با همسرش در حالیکه بر روی مبل خوابیده

 

 

 

 سقوطی دردناک ...

 سقوطی دردناک ...

 

 

 

 خانواده محترم دست و پا چلفتی

 خانواده محترم دست و پا چلفتی

 

 

 

 مراقب این نوع دورخیزها باشید

 مراقب این نوع دورخیزها باشید

 

 

 عجب اعتماد به نفسی !

 عجب اعتماد به نفسی !

 

 

 

 چشمه ای از مهارت در موتور سواری

 چشمه ای از مهارت در موتور سواری

 

 

 

 تئوری صف برای بعضی ها

 تئوری صف برای بعضی ها

 

 

 

 ظاهرا ماساژدرمانی رو حتی گربه ها هم قبول دارن

 ظاهرا ماساژدرمانی رو حتی گربه ها هم قبول دارن

 

 

 

 

 جاخالی دادن در کسری از ثانیه !

 جاخالی دادن در کسری از ثانیه !

 

 

 

 ریزش هولناک و البته تماشایی برف از روی ساختمان

 ریزش هولناک و البته تماشایی برف از روی ساختمان

 

 

 

 

 





نوع مطلب : طنز تصویری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به اشتراک بگذارید
شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:

(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)


شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیسی ابکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند





نوع مطلب : داستانهای خانودگی و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به اشتراک بگذارید
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: نویسنده : محمد
10 تا جعبه قند داریم.

هر جعبه از 1000 حبه قند تشکیل شده.

وزن هر حبه قند 10 گرمه.

این وضعیت تو همه جعبه ها همین طوریه ولی فقط یکی از جعبه ها حبه هایی با وزن 9 گرم داره.

یه ترازو داریم که یه بار مصرفه. یعنی فقط میشه یه بار با اون وزن کرد و بعد از اون دیگه از کار می افته.

می خوایم با استفاده از این ترازو و تنها با یک بار وزن بفهمیم کدوم جعبه وزن کمتری داره.

حالا چیکار کنیم؟

.

.

.

.

.

.

.

.

بشین روش فكر كن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مطمئنی میخوای جواب رو ببینی؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

. پس ببین

ابتدا جعبه ها را شماره گذاری می کنیم : جعبه 1 و جعبه 2 و جعبه 3 و جعبه 4 و .....

سپس از هر جعبه به تعداد شماره جعبه ، حبه قند برمی داریم ، مثلا از جعبه اول یک حبه قند و از جعبه دوم 2 حبه قند و از جعبه سوم 3 حبه قند و .......

جمعا 55 حبه قند می شود، قاعدتا به وزن 550 گرم

سپس این مجموعه را با ترازو وزن می کنیم.

فکر کنم دیگه بقیش واضح باشه

هر مقدار گرمی که از 550 گرم کمتر باشد برابر با شماره جعبه ای است که حاوی حبه قند های 9 گرمی می باشد.





نوع مطلب : معما و تست هوش، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به اشتراک بگذارید


( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
خبر نامه

    با اشتراک در سرویس خبرنامه طنز و تبسم ، از این پس تمامی آپدیت ها و تغییرات ما را در ایمیل خود داشته باشید.برای اینکار ایمیل خود را وارد کرده و سپس بر روی ارسال درخواست کلیک کنید


    ایمیتان را وارد كنید

    Delivered by FeedBurner

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Review http://www.tanzotabasom.ir/ on alexa.com Get our toolbar!
 
 
 

جک لطیفه معما و داستانهای جالب