تبلیغات
ملاقه ، پانچ ، سیفون ، ملحفه ، انگشتر چینی !
مگس کش ، آفتابه ، دسته بیل و دیزی سنگی !
بخاری ، جالباسی ، پنجره ، یا که در چینی !
به هرجایی روی تنها ، ببینی " مید این چاینا "
به روی قبر حتی هست سنگ مرمر چینی !
انار و زعفران و پسته صادر می شود ، اما
به جایش می شود وارد،درخت عرعر چینی !
نمی دادند لیلی را به مجنون ، گفت اینگونه :
«جهنم ! می روم جایش ، بگیرم دلبر چینی !»
کنار آب رکناباد هم با طرز مشکوکی
نشسته حافظِ شیراز ،دستش ساغر چینی !
نمی دانم چرا هرگاه مصرف می کنم جنسی
کنم من ذکر خیری هم ز خواهر مادر چینی!
عزیزم کارهربُز نیست خرمن کوفتن ،خواهد
کهن مردی به همراه ِ دو تا گاو نر چینی !
برو برگو به آن آقا ، بخوان دیگر تو از حالا
که می آید از آن بالا ، پس از این کفترچینی !
مزن دیگر تو پالنگی ، به زیرپای من، آخر
بترس از سوت چینی در دهان داور چینی !
الا ترشیدگان مژده ! سر آمد انتظار آخر
که وارد می شود فردا براتان شوهر چینی !
فقط قدری ملایم تر، اگر او را زدید ، آخر
شود صد تکه چون شیشه،بناگه همسر چینی!
منبع : طنزسرایه های گاز اشک آور
سرباز خود را جمع و جور کرده مهیای پاسخ گوئی شد.اما این بار خلاف همیشه ناپلئون ابتدا سوال کرد:سرباز چند سال است که خدمت میکنی؟گفت 22 سال قربان.ناپلئون نگاهی به او کرد و گفت چند سال سن داری؟
گفت 2 سال قربان ناپلئون از مهمل گوئی او عصبانی شد و داد زد:ای سرباز احمق خودت را مسخره میکنی یا مرا؟سرباز با صدای بلند جواب داد هر دو را قربان.
البته چون کار به اینجا رسید بلافاصله فرمانده جلو امد و وضعیت او را به اطلاع ناپلئون رساند و ناپلئون پوزخندی زد و از انجا دور شد .